تبليغاتX
تا شقايق هست بايد مرد - p0ya.BLOGFa.Com
احساس سوختن به تماشا نمی شود,آتش بگیر تا بدانی چه می کشم
تا شقايق هست بايد مرد


hands r made 2 hold u, evry part of me wants u, bcoz i was made just 4 u!! Sevdaye man ashegham bash

 

 

N نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 10:28 توسط پویا |

نمیدونم قراره چی بنویسم!یه سالو نیمه که آپ نکردم

من با دقیقه تغییر جنسیت میدم!

فقط اومدم که بنویسم!

به ته سیگارام نگاه میکنم و

مینویسم تا خالی شم از دغدغه های اندامم...

با دست لرزان یک جسم سرد،

و شهوت یک مغز هرزه ی داغ!

و حالا ،

احساس هاری میکنم

 

N نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 10:21 توسط پویا |

لعنت بر شیطان

 

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»!لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز

 

N نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 4:56 توسط پویا |

می خواهم بميرم

می خواهم بميرم

نه اينکه قلبم از کار بايستد

و تنم سرد شود

و با خاک يکسان شوم

می خواهم بميرم

نه اينکه هيچ صدای به گوشم نرسد

و هيچ خروشی بر من نتابد

و از ديدن ماه و ستارگان

کور باشم

می خواهم به مرگی کاملا غير عادی بميرم

مرگی شبيه بخار شدن آن

روئيدن دانه

غروب خورشيد

ابری شدن آسمان

می خواهم نيست شوم

تا در دنيای ديگر ظاهر شوم

دنيايی که هنوز آن را نناميده ام

دنيايیکه مزه ی آن را کاملا نچشيده ام

دنيايی شبيه عالم خيال

که در آن همه چيز عادی باشد

جز وحشت از نيستی

جز درماندگي

جز تنهايی

نفرین بر دردهای تنهای
N نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 3:9 توسط پویا |

قبرستان ابليس

 

به عزرائيل گفتم : چرا ؟ گفت : وقتش رسيده است . گفتم : اين کار را نکن . گفت : از تو دستور نمی گيرم٬ولی چرا اين کار را نکنم ؟ گفتم : چون من نفرين شده ام و دوباره بر می گردم . قهقهه ای زد و گفت : اين امکان ندارد ٬ قرار است در گورستان ابليس به خاک سپرده شوی . گفتم : چرا قبرستان ابليس ؟ گفت : بهترين جا برای تو ٬ همان قبرستان ابليس است . و من را در قبری که شش ساعت قبل از آن يک نفر ديگر را هم در آن ٬ زير خاک کرده بودند ٬ دفن کردند ... و من فرار کردم ... روحی سرگردانم که شبها به زمين بر می گردم

N نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 2:40 توسط پویا |

زندگی رهایم کن

ّهیبت کثافت زندگی رهایم نمیکند!
وجود ناگزیر لحظه های ساکن زندگی،که گویی هرگز امید گذشتشان نیست
رهایم نمیکند

میگویند لحظات میگذرند!
اما برای من زمان ایستاده
امروز،فردا و حتی دیروز،
                              دیگر معنایی ندارد

آری،زندگی که درآلوده ترین لحظه اش متوقف شده،
و گویی از این سیاهی گریزی نیست...

فریاد میزنم :رهایم کن!
زندگی آرام پاسخ میگوید:تو مرا رها کن

N نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 2:37 توسط پویا |

نفرين به زندگي

بيهودگي ، چه واژه زيباييست

تمام صبح در بستر غلتيدن

و زير لب آوازهاي بيهودگي خواندن

بيهوده گيسوان خويش را شانه زدن

و ناخن ها را

با گلبرگ ها رنگين نمودن

بيهوده در باغ قدم زدن

و غنچه ها را

وحشيانه پرستيدن

 

تمام روز علف هاي هرزه را كندن

ساقه هاي شكسته را پيوند زدن

و به گل ها آب دادن

تمام روز ....

كنار پنجره رفتن

تمام روز

به دور دست خيره شدن

تمام روز بيهوده زيستن

و تمام عمر به انتظار معجزه بودن 

و نيست شدن ....

و بيهودگي ... بيهودگي

نفرين به زندگي

N نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 2:31 توسط پویا |

من بارها مرده ام ، بارها

آنقدر مرده ام كه هيچ چيز نمي

تواند مردنم راثابت كند

 

 

وآنقدر از اين دنيا سيرم كه روز مرگم را جشن  ميگيرم

  

من تنها می توانم آرزوی آمدنت را بکنم با اینکه دیگر طاقتی نمانده در انتظارت نمی توانم به سویت بیایم

 

 

حتی برای سقوط در گودال تاریک گور هم نمی توانم گامی بردارم

 

 تنها پنجه می سا یم و ناله میزنم و فرو میروم

 

 

             کجایی مرگ؟

 

و بسياری بارها می ميرند ، سالها ، تمام عمر . و هر بار مردن ، ادای عشقی ست به زندگی، آنگونه كه شايسته ی بودن است

 

 من بارها مرده ام ، بارها ... دوست من ، دوست نديده ی من

N نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 6:40 توسط پویا |

 

     زندگی مالی است که مرگ آن را به تاراج می برد .

     مرگ احساس سردی است که با چشم غیر مسلح قابل شناسایی نیست .

     هرکی با مرگ همبازی شد زندگیش رو باخت .

    مرگ ناگفته ترین حرف زندگی است .

    توصیه اخلاقی : تنهایی با مرگ جایی نرو

N نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 6:8 توسط پویا |

مرگ بهترین هدیه خدا

 

اگر مرگ نبود

زندگي بي معنا ميشد

عشق بي پايان و سرد مي شد

و روز تا ابد سلطه داشت و شايد شب ميمرد

خدايا حالا ميفهمم مرگ چه نعمتي است

 

N نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 17:46 توسط پویا |

                                                               

                                          تنهای تنها 

    

در شبی تاریک و سرد 

در خیابانی که تنها صدایش زوزه سگهاست در تنهایی و تاریکی میترسم عزرائيل مرا می خواند درآن سکوت چیزی در سرم می جنبد چیزی مثل مرگ افکارم مخدوش میشود

من در چشمانم شیطان را میبینم با گوشهایم صدایش را میشنوم و با تمام وجود حضورش را حس میکنم آری من تنهایم اما منزوی نیستم  من تنهایم چون هر شب با شیطان ملاقات دارم به صرف یک تکه ترس و یک فنجان مرگ در اطاقی که بر سردرش نوشته 

Welcom to Hell

 

N نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 7:52 توسط پویا |

 

 

 

 

و انسان پیر شد وطاقت زندگی نداشت

از عشق رنجیده بود و هیچ امیدی نداشت

دنیا را پس زده بود و با ثروت هیچ کاری نداشت

خسته و دل شکسته ؛رنجیده و داغ دیده ؛ناراحت و گریان

وخدا مرگ را آفرید ؛ وخدا مرگ را هدیه کرد

 

N نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 4:6 توسط پویا |

گورستان آرزوها

 

اينجا گورستان آرزوهای فراموش شده و از دست رفته

 و بر آورده نشده است و حتی انسانها هم آدرس 

 اين گورستان را فراموش کرده اند ،

پس انتظار آنها در بينهايت به مسير خود ادامه می دهد

و سير می کند ؛  آن هم به سمت منفی بینهايت

گورستان ابليس

اين هزار كيلو خدا براي وزن پنجاه كيلويي من سنگيني می‌كند .

من بايد بروم همين امشب زير همين خاك سرد سبک،با كرمها همبستر شوم .

خدا از زمينيان روي گردانده است . شک ندارم

 

N نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 7:35 توسط پویا |

تا شقايق هست بايد مرد

آنهايی که مرگ را يک امر طبيعی می دانند معتقدند مرگ شتری است که در خانه ی همه می خوابد. و آنهايی که فکر ميکنند هيچ وقت نمی ميرند می گويند شتر ديدی نديدی    اما من

هنوز بر سر تاريخ وفاتم با عزرائيل به توافق نرسيده ام

N نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 5:9 توسط پویا |

 

تو اگر ميدانستي:

كه چه دردي دارد،خنجر از دست رفيقان خوردن

از من خسته تنها نمي پرسيدي:

                            كه اي دوست چرا تنهايي

دلم می خواهد فقط برای لحظه ای فریاد

 

بزنم ! تابگویم من هم همصدای باد هستم .

 

دلم می خواهد قفسی بسازم تا گریه هایم را

 

پشت میله هایش زندانی کنم

 

 

برام دعا کنید تا بتونم از پس زندگی

 

پراز سنگ بربیام خودم خیلی امیدوارم ....

 

 ادما زندگیشون بافکرشون پیش میره

 

یعنی باید همیشه مثبت باشی تا زندگی خوبی

 

داشته باشی ...

 

اما بعضی وقتها مغز ادم هنگ میکنه

 

ونمی تونه مثبت باشه و کم میاره واون

 

وقته که زندگی بهش غلبه میکنه ووووو

 

خوب دیگه سرتون و درد اوردم تا پستی

 

دیگر جاویدان باشید دوستان وووووووو

 

N نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:22 توسط پویا |

نفرین بر دردهای تنهائیت

 

 

خسته ام ، حالم گرفته است، کلافه ام، نمی دونم دارم چه   غلطی می کنم. ساعت هاست که دارم موسیقی گوش می دم ولی انگار دیگه فایده ای نداره. دیگه موسیقی هم نمیتونه آرومم کنه . از پنجره نگاه می کنم ، بارون گرفته، سخت می زنه به پنجره اتاق. تصمیم می گیرم بزنم بیرون . کجا؟ نمی دونم  شاید جهنم. دررو که باز می کنم شلاق آسمون تو صورتم می خوره . توجهی نمی کنم و می زنم بیرون . هوای بارونی بدجوری بهم حال میده . خلوته،  تاریکه ، سرده ، حس خوبی بهم میده ،  آرامش

جلوتر می رم ، می رسم به خیابونی که جون می ده برای پیاده روی اصلا ساختنش برای همین کار . دقیقا همون خصلت هایی که باید داشته باشه.  خلوت،  تاریک ، وهم انگیز، با باد سردی که از طرف درختای فضای سبز متروک کنارش به صورتت می خوره .  بارون هم که سیلی هاشو به صورتت می زنه و نمی زاره خوابت ببره. به راهم ادامه می دم . نمی دونم چرا ولی این کارو می کنم. فقط میرم و میرم تا شاید به جایی یا چیزی برسم که بتونه جدید باشه، تازگی داشته باشه. بوی تعفنش خفت نکنه، بوی آدما رو نده ، طعم زندگی رو نداشته باشه، رنگ پلیدی ها رو به خودش نگرفته باشه

من بدون هیچ امیدی تو عمق تاریکی فرو میرم ، و همین طور میرم و میرم ، در حالی که می دونم آخرش ، بازهم باید برم و  این تنها چیزیه که بوده و هست

 

N نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:9 توسط پویا |

قلبم درد می گیرد و اینبار جای همه افکار درهمم خون غلیظ قلبم از شقیقه هایم بیرون می زند.

نازنینم ، نازنینم ، دلم هوای بودنهایت را کرده بودنهائی که سهم من نیست ،  بودنهائی که آهشان میکنم و روی تصویر وارونه روزهایم آرزویشان.

نمی دانی چه دردی در من زاده شده و چه اشتیاقی در وجودم زبانه کشیده.

نمی دانی دوست داشتنهایت چه بلائی بر سرم آورده !

نازنینم آواره دردم.

چشمهایم خیس می شود انگار در جنگ نابرابر روزها شکست خورده ام در ولنگاری دنیای سیاه ادمها.

هنوز نمی دانم به کجا اویزان شده ام ؟ شاید دستانم را تنها به توهم بودنت خوش کرده ام . شاید تو واقعا وجود نداری ! شاید تو تصویر تخیلات شاعرانه منی

 

 

N نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:31 توسط پویا |

من  ، پر از دردم

 

به تنهائیهایم فکر میکنم به تفاله آرزوهایم که حریصانه هر روز می بلعمشان.

به حقیقت خاکستری ماندم ، به تراژدی تلخ دوست داشتنهایم.

به دردهائی فکر میکنم که در من زاده شده اند ، دردهائی که از کابوسهای شبانه ، پشت شقیقه هایم تیر میکشند و در تمام بدنم فرو می روند.

به شیرینی عشقم می اندیشم ، عشقی که پشت پلکهایم متورم می شود و از گوشه چشمهایم بغض می شود و می بارد.

به خیال آبی ( تو ) ، خیالی که هر روز با دردهای خیسم هزار بار تکذیبش می کنم.

به فرداهائی می اندیشم که در من بی رنگ تر از دیروز است.

به حسی که شبیه مردن است ، حسی که در عمق وجودم می لولد و تا پشت گلویم قد میکشد.

من  ، پر از دردم

 

N نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:6 توسط پویا |

نفرین بر دردهای تنهائیت

نمی دانی دیشب بر سر خاطراتم چه امد نمی دانی چقدر ویرانه شدم تا از نو بنا شوم اما فرصتی نیست من سالهاست که اوار دردهای ضخیمم...

شاعر چشمهای من می دانی چقدر زیبا شده ام از لحظه هائی که با تو به اوج مشق شدن رفته ام

می دانی زندگی را یافته ام از لحظه عروج تو با پیکرم .

و تو در باور ترد دستهایت ظرافت اندام نتراشیده ام را طرح کردی

من شده ام شاه پری خاطرات همیشه بهاریت

 

 

اینجا فاصله پر از معنای درد است

 

نازنین....دلم هوای بودنهایت را کرده.

گفته بودم نفسهایم بی هوای تو بغض می شوند و از گوشه چشمم می بارند؟؟؟

نمی دانم چند بار برای هوای ابریت گریستم.

و تو بر سرم فریاد کشیدی که نبار و من باز باریدم.

نفرین بر دردهای تنهائیت

 

 

N نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:2 توسط پویا |

بالای صفحه .:|:. پست الکترونیک .:|:. آرشیو

© Copyright 2005, All Rights Reserved TAVOOSBLOG